المحقق الأردبيلي

732

حديقة الشيعة ( فارسى )

دهد مسلمان مىشوى ؟ گفت : مرا معاف داريد . فرمود : پس هرچه تو كرده‌اى به صاحب تو مىنويسم . پس گفت : اگر چيزى از من صادر شده باشد بنويس و آن حضرت رو به قبله كرده دعا فرمود و گفت : خدايا ! اين پوستين را كه اين مرد پوشيده به سخن در آر تا بر آنچه كرده گواهى دهد و او را امر نمود كه پوستين را بكن و در آنجا بگذار . هندى پوستين را از بر بيرون كرده گذاشت . آن پوستين به زبان آمده گفت : اى پسر رسول خدا ! فلان ملك اين مرد را امين ساخت و او را مكرّر وصيت نمود در حفظ آنچه با اوست و در راه به منزلى رسيديم كه باران بود و تر شده بوديم . او خادمى بشير نام كه همراه كنيز است از پى كارى فرستاده كنيز را طلبيد و آن راه پر از گل بود كنيز لباس را بالا گرفت كه جامه‌اش گل‌آلود نشود نظر اين خائن بر ساق كنيز افتاده او را پيش خود خواند و با او فسق و فجور نمود . چون سخن پوستين به اينجا رسيد هندى به خاك افتاد و اعتراف به خطاى خود نموده پوستين را پوشيد . پوستين حلق او را گرفته رويش سياه شد و نزديك به مردن رسيد پس امام عليه السّلام امر فرمود كه او را بگذار كه صاحب به كشتن او اولى است و امر شد كه هدايا را پس برد . آخر به التماس حضّار هرچه غير از كنيز بود نگه داشت و كنيز را با او رد فرمودند . هندى گفت : صاحب من عقوبتش بسيار سخت است مرا به كشتن مىدهى . امام عليه السّلام فرمود كه مسلمان شو تا كنيز را به تو بخشم ، قبول نكرد . و چون برگشت از فراستى كه ملوك را مىباشد ملك دانست كه البته خيانتى شده و كنيز را تهديد نمود . كنيز قصه را نقل نمود . ملك هر دو را كشت و به آن حضرت عرضه داشتى نمود و بعد از دعا نوشت كه چون آنچه نفيس بود پس فرستادى و چيزهائى كه سهل بود قبول فرموديد ، دانستم كه البته خيانتى شده و بر اولاد انبيا اينها مخفى نمىماند و بر شما البته ظاهر شده خواهد بود ؛ پس كنيز را تهديد نمودم اقرار كرد و قصهء پوستين را به جهت من نقل نمود ؛ پس هر دو را گردن زدم و شهادت